تبليغاتX
می خوای خوشبخت بشی بیا تو !

می خوای خوشبخت بشی بیا تو !

مقالاتی در مورد عوامل موفقیت و سعادتمندی

جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود ...

يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.


مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما ميگم که چکار ميشه کرد!

من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : ' وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.'


جني قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.


واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!


پدر جيني خيلي دوستش داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
- جيني ! تو منو دوست داري؟
- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!!!
- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالي نداره...
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : 'شب بخير کوچولوي من.'

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
- جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.'


چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : ' پدر ، بيا اينجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه  مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده ... 
 
خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام ميده!

او منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش رو به ما بده.

اين داستان باعث شد تا درباره چيزهايي که بهشون چسبيده بودم بيشتر فکر کنم ...

باعث شد ، ياد چيزهايي بيفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خداي بزرگ، به جاي اونها ، هزار چيز بهتر رو بهم داد...

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط بهروز  | 

 

چرا از تغییر می ترسیم ؟؟؟

ایجاد تغییر در زندگـی ممکن است کمی ترس آور باشد، و بـا وجـود اینکه عمـیقاً می‌خواهید عنان سرنوشت خود را در دست گیرید، باز هیچ کاری نمی توانید پیش ببرید چون از ایـجاد آن تغییر وحشت دارید.

 در این مقاله به علت‌های تـرس شما می‌پردازیم و به شما کمک می‌کنیم که با آن مقابله کنید.  

1. ترس از ناشناخته‌ها :

ترس از ناشناخته‌ها باعث می‌شود افراد نتوانند از فرصت‌ها استفاده کرده و در موقعیت‌هایی که چندان خوشایندشان نیست باقی بمانند.

هر موقع صحبت از تغییر پیش می‌آید، مردم به گفتن "چه پیش خواهد آمد" می‌افتند.  

اگه اشتباه کنم چی میشه؟  

اگه بدتر از اینکه الان هست بشه، چی میشه؟

اگه شکست بخورم چی میشه؟  

با خودتان فکر می‌کنید موقعیتی که الان دارید بهتر است و به همین خاطر همه ی ایده‌ها و افکار تازه برای تغییر را در ذهنتان دفن می‌کنید.

و فکر میکنید باید همین جایی که هستید باقی بمانید. گوی شیشه ای هم ندارید که پیش بینی کنید در آینده چه روی می‌دهد، به همین خاطر نمی توانید مطمئن باشید که نتیجه کارتان چه خواهد شد.

از آنچه که الان دارید مطلعید و با خودتان می‌گویید که این که دارید چندان هم بد نیست.

درست است؟

 ترس از ناشناخته‌ها یکی از مهمترین دلایلی است که افراد را از ایجاد هر نوع تغییر مثبت در زندگیشان باز می‌دارد.

  اگر ذهنتان را آزاد بگذارید، تا هر وقت که بخواهید برایتان تصورات منفی خلق می‌کند.

اما کمی در موردش فکر کنید.

شما توانایی فکر کردن به بدترین چیزهایی که ممکن است اتفاق بیفتد را دارید، پس چرا از این انرژی خود برای تصور بهترین چیزهایی که ممکن است اتفاق بیفتد استفاده نمی کنید؟

فقط باید تمرکز کنید.

وقتی شانس این هم وجود دارد که نتیجه کارتان خوب باشد، چرا وقتتان را برای فکر کردن در مورد اتفاقات بد هدر می‌دهید؟

هر انتخابی که بکنید، فرصت‌های جدیدی پیش روی شما می‌گذارد. فرصت‌هایی که حتی فکرش را هم نمی توانستید بکنید.

    به نظر من هیچ انتخابی نادرست نیست، فقط فرصت‌هایی که به واسطه آن انتخاب برای ما پیش می‌آید با هم متفاوت هستند.

اگر انتخاب‌های خود را مهیج و باارزش بدانید، تجربه ناشناخته‌ها برایتان ساده تر خواهد شد.

فقط باید تصمیم بگیرید که چه کاری را می‌خواهید در حال حاضر انجام دهید.

یادتان باشد انتخاب غلط وجود ندارد.

آیا این طرز تفکر باعث نمی شود احساس بهتری به این تغییر داشته باشید؟

  2. عدم اطمینان به خود:

  وقتی در نظر دارید که تغییری در زندگیتان ایجاد کنید، تردید دارید که آیا واقعاً از عهده آن برمی آیید یا نه.

در این موقعیت‌ها همه چیز بزرگتر و دشوارتر از آنچه که هست به نظر می‌رسد و وقتی به آن نگاه می‌کنید به نظرتان کار بسیار سختی می‌آید. معمواً از خودتان می‌پرسید، "چه کسی می‌تواند این کار را انجام دهد؟

من که نمی توانم کار خیلی دشواری است."

 

اگر بخواهید چیزهای بزرگ به دست آورید یا حتی فقط به آرامش درونی برسید، باید بتوانید از آن قلمرو آرامش خود بیرون آمده و چیزهای جدید را امتحان کنید. اگر موفق هم نشوید، حداقل تلاشتان را کرده اید و تا آخر عمرتان افسوس نمی خورید که چرا آن قدم را در زندگی برنداشتید.

با امتحان کردن چیزهای تازه، دانشتان هم بیشتر شده و چیزهای جدید یاد می‌گیرید که در آینده به دردتان خواهد خورد.

و از اینکه توانسته اید در یک موقعیت دیگر هم موفق شوید، اعتماد به نفستان بالا می‌رود.

   3. تنها حس کردن خود و تقلا برای تصمیم گیری:

  گاهی اوقات وقتی موقعیت‌های دشوار در زندگی پیش می‌آید، احساس می‌کنید که تنها آدم روی زمین هستید که باید این تصمیم را بگیرید.

فکر می‌کنید برای اطمینان از اینکه کار درستی را انجام می‌دهید نیاز به حمایت و اطمینان افراد دیگر دارید.

نظر همه را می‌پرسید تا مجبور نباشید به تنهایی تصمیم بگیرید.

از تجربه شخصی خودم میگویم که همیشه سخت ترین قسمت گرفتن تصمیم، تقلا و عذاب دادن خود برای گرفتن آن است.

آنقدر به خودمان فشار می‌آوریم که هم خودمان و هم افراد دور و برمان را حسابی خسته و بیمار می‌کنیم.

و وقتی با هزار زور و تقلا تصمیم نهایی را می‌گییم، احساس می‌کنیم که باری سنگین از روی دوشمان برداشته شده و از تصمیمی که گرفته ایم احساس آزادی و هیجان می‌کنیم.

اما آن بخش تقلا برای تصمیم گیری است که ممکن است از ادامه راه دلسردتان کند. به این خاطر به نفعتان است که هرچه سریعتر تصمیمتان را گرفته و کارتان را جلو ببرید..

  ۴. تصور اینکه فقط یک انتخاب دارید :

 گاهی اوقات وقتی برای گرفتن یک تصمیم بزرگ و مهم تلاش می‌کنید، اگر نخواهید که وضعیت موجود را قبول کنید فکر می‌کنید که فقط یک انتخاب پیش رویتان است.

مثلاً یا باید در شغلی که از آن متنفرید باقی بمانید، یا اینکه از آن بیرون بیایید و بیکار باشید..

و تصورات دیگری هم که پشت این مسئله می‌آید: من تا آخر عمر بیکار می‌مانم و هیچ کاری گیرم نمی آید و باید از گرسنگی بمیرم.

چون انتخاب دیگری پیش رویتان قرار نگرفته، فکر میکنید که فقط یک انتخاب دارید.

اما واقعیت این است که انتخاب‌های دیگری هم برایتان وجود دارد.

فقط کافی است کمی فکر کنید تا لیستی از راه حل‌ها جلوی رویتان سبز شود.

  5. توجه به مسائل ظاهری : 

  مشکل دیگری که برای ایجاد تغییر برای اکثر افراد پیش می‌آید این است که برای تعریف هویت و ارزشمان، به مسائل ظاهری و بیرونی توجه میکنیم (اینکه کارمان چیست، دارایی‌هایمان چقدر است، درآمد ماهیانه مان چقدر است و ...). اگر آخرین مدل ست تلویزیون را نداشته باشیم، احساس می‌کنیم که در زندگی شکست خورده هستیم.

برای از دست دادن همه ثروتمان نمی توانیم ریسک کنیم. چون این دارایی و ثروت ماست که هویت ما را تشکیل می‌دهد.

مردم معمولاً از کارمان سؤال می‌کنند و همین باعث می‌شود که شغلمان هم جزئی از هویتمان باشد.

 

اما چیز دیگری که بیشتر باید به آن توجه کنیم، ارزش روابطمان با دیگران است و اینکه چطور می‌توانیم به آنها کمک کنیم.

وقتی به بقیه کمک میکنید (قدردانی آنها را میبینید و خودتان حس می‌کنید که مفید واقع شده اید) احساس خوبی به شما دست می‌دهد. و این لذت بسیار عمیق تر از لذتی است که از خرید آخرین دستگاه تلویزیون عایدتان می‌شود.

 

و اینکه زندگی ای داشته باشید که خودتان از آن لذت ببرید، بسیار مهمتر از ادامه دادن به شغلی است که از آن تنفر دارید.

چیزی که من از آن اطمینان دارم این است که موقع مرگ چیزی که به یاد ما می‌ماند، آخرین ماشینی که راندیم یا خانه بزرگی که در آن سکونت داشتیم نیست، این روابطمان با دیگران است که همیشه در ذهن ما ماندگار خواهد بود.

6. در بند کردن خود به خاطر مسائل مختلف : 

 به همراه توجه به مسائل ظاهری و بیرونی، این واقعیت می‌آید که ما به دارایی‌ها و مقام و قدرتمان بعنوان یک منبع اطمینان و امنیت نگاه می‌کنیم. مردم عادت دارند در شغل‌هایی که از آن متنفرند بمانند و مدام با خود می‌گویند که تا وقتی که از تمام مرخصی‌هایم استفاده کردم اینجا می‌مانم یا تا وقتی حقوق بازنشستگیم را گرفتم می‌مانم.

اما این فقط در ذهن آنهاست، در عمل هیچوقت آن روز نخواهد آمد.

آیا وقتی 80 سالتان شد خوشحال خواهید بود که همه عمرتان را در کاری که از آن نفرت داشتید به خاطر چند روز مرخصی تلف کردید؟

همین فکرهاست که باعث می‌شود مدتی طولانی اسیر موقعیت‌هایی شویم که به هیچ وجه از آن راضی نیستیم. 

 لازم نیست خودتان را با هر اتفاقی که می‌افتد، تطبیق دهید

  بدترین قسمت ترس از تغییر آنجاست که می‌توانید برای هر چه که اتفاق بیفتد، خودتان را هماهنگ کنید.

اینطوری کمی از ترس آن هم ریخته می‌شود.

واقعیت این است که این راه زندگی بسیار وحشت آورتر است چون احساس نمی کنید که اتفاقاتی که برایتان می‌افتد در اختیار و کنترل شماست، و همیشه از این می‌ترسید که چه اتفاقی خواهد افتاد.

اگر این جرات را داشته باشید که در مواقع لزوم تغییری به زندگیتان وارد کنید، نه تنها باعث می‌شود کنترل زندگیتان را در دست گیرید، بلکه زندگیتان را سرشار از لذت و هدف خواهد کرد.

آیا این واقعاً آن چیزی نیست که همه ما دنبالش هستیم.

+ نوشته شده در  87/10/18ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

اتفاقاتی که در زندگی شما روی می دهند ، مسیرزندگی شما را تعیین

نمی کنند ؛ بلکه چگونگی برخورد شما با این وقایع است که آینده ی شما

را می سازد.

+ نوشته شده در  87/09/30ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

 

اگر يک قورباغه تيزهوش وشاد را برداريد وداخل يک ظرف آب جوش بيندازيد قورباغه چه کار مي کند؟
بيرون مي پرد!

 درواقع قورباغه فورا به اين نتيجه مي رسد که لذتي در کارنيست وبايد برود! !!

حالا اگر همين قورباغه يا يکي از فاميلهايش را برداريد وداخل يک ظرف آب سرد بيندازيد وبعد ظرف را روي اجاق بگذاريد وبتدريج به آن حرارت بدهيد قورباغه چه کار مي کند؟

استراحت ميکند...چند دقيقه بعد به خودش مي گويد : ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنيد يک قورباغه آب پز آماده است!!!

نتيجه اخلاقي داستان!

زندگي به تدريج اتفاق مي افتد.ماهم مي توانيم مثل قورباغه داستانمان  کوتاهي کنيم و وقت را از دست بدهيم  وناگهان ببينيم که کار از کار گذشته است ... 

همه ما بايد نسبت به جريانات زندگيمان آگاه وبيدار باشيم.


پرسش دوم ؟

اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد وببينيد که بيست کيلو چاق شده ايد نگران نمي شويد؟

البته که مي شويد!سراسيمه به بيمارستان تلفن مي زنيد :الو ،اورژانس،کمک،کمک ،من بيست کيلو چاق شده ام !

اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ بدهد، يک کيلو اين ماه،يک کيلو ماه آينده و...

آيا بازهم همين عکس العمل را نشان ميدهيد؟

نه!با بي خيالي از کنارش مي گذريد...

براي کساني که ورشکسته مي شوند ،اضافه وزن مي آورند يا طلاق ميگيرند يا آخر ترم مشروط مي شوند! اين حوادث دفعتا اتفاق نمي افتد يک ذره امروز،يک ذره فردا وسر انجام يک روز هم انفجار و سپس مي پرسيم :چرا اين اتفاق افتاد؟

زندگي ماهيت انبار شوندگي دارد.هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده مي شود، مثل قطره هاي آب که صخره هاي سنگي را مي فرسايد.

اصل قورباغه اي به ما هشدار مي دهد که مراقب تمايلات خود باشيد!

ما بايد هر روز اين پرسشها را براي خود مطرح کنيم :

به کجا دارم مي روم؟

آيا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتراز سال گذشته ام هستم؟

واگر پاسخ منفي است بي درنگ بايد در کارهاي خود تجديد نظر کنيم ...

 

 

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

کتاب بسیار زیبای 10 رمز موفقیت

+ نوشته شده در  87/06/22ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

 

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط بهروز  | 

آیا شما مدیر کارآمد و بهره وری هستید ؟ آیا میدانید مدیران بهره ور چه ویژگی هایی دارند ؟به ویژگی مدیران بهره ور که در پی می آیدتوجه کنید و هر کدام از این ویژگیها که در شما موجود م یباشد علامت بزنید این ویژگی ها چنین اند :

-1 فرهنگ سازمانی ؛ فرهنگ ملی و فرهنگ جهانی را به خوبی میشناسد و برای رسیدن به توسعه فرهنگی با دانایی عمل میکند.

-2 به تمام زوایای کار و محیط پیرامون خود نگاه سیستمی و شبک های دارد.

-3 به نیازهای انسانی کارکنان توجه دارد و به ارزش های والای انسانی ارج می نهد.

-4 کارکنان را به کاربرد طیف های گوناگون دانش ) خرد ؛ معرفت (تشویق می کند.

-5 به هم افزایی) سینرژی( در فکر و عمل ؛ اعتقاد قلبی دارد.

-6 زمینه های اصلاح نگرش ها مهارتها و افزایش دانش خود و کارکنانش را فراهم می آورد.

-7 صلاحیت های حرفه ای و فنی دارد ) در خصوص حرفه خود ؛ شانه به شانه آخرین فنون حرکت می کند(

-8 در پی اصلاحات است و می داند اصلاحات را از کجا آغاز و در کجا متوقف کند.

-9 مستمراً در پی شکوفایی استعدادهای خود و کارکنانش است.

-10 برای روشن ماندن موتور سازمانش ؛ همواره خود انگیخته و پرانگیزه عمل می کند و کارکنان را انگیزه مند میسازد.

-11 پیش قدم ؛ خود آغاز گر ؛ خود پیش برنده ؛ خود ناظر و خود ارزشیاب است و دیگران را نیز به این امر دعوت میکند.

-12 رویارویی با مشکلات را دوست دارد و میخواهد قابلیت های خود و کارکنانش را در این زمینه ها بیازماید.

-13 هدف گرا ؛ فرایند گرا ؛ پیشرفت گرا و توفیق گراست.

-14 چشم انداز مشارکتی دارد و افکارش را با کارکنان در میان می گذارد و از اندیشه های خوب آنان برای ارتقاء سازمان بهره می جوید.

-15 موازنه های معقولی بین استعدادها و انتظارات ؛ قابلیت ها ؛ امکانات و ....... برقرار می کند.

-16 مدیریت اختلاف را به معنای واقعی می شناسد و برای مشاجرات از طریق مذاکره و تعامل عمل می کند.

-17 کارها را به نحو اثر بخش واگذار می کند ( وظایف و مسئولیت ها و اختیارات مناسب را به طور صحیحی ؛ منطقی و به روشنی تعریف می کند).

-18 برای رفع ؛ تنگناها ؛ محدودیت ها ؛ خلاءها و نارسایی ها ؛ بی وقفه می کوشد و فرصت ها و تهدیدها را به خوبی می شناسد.

-19 تدابیر پیشگرانه و تصحیح کننده را به خوبی تنظیم و اعمال می کند.

-20 پیوسته بر پیشرفت کارطراحی؛ برنامه های عملیاتی ؛ بودجه ها و هزینه ها نظارت دارد و به هدایت مستمر ؛ نظارت مستمر

وارزشیابی مستمر کلیه امور می پردازد.

-21 نوآوری و خلاقیت را در تمام سطوح کارکنان تشخیص می دهد و زمینه های پرورش و گسترش این خلاقیت ها را فراهم می آورد.

-22 بحران ها را می شناسد و در اوقات بحرانی ؛ با شاخص ها و پیچیدگی های معلوم و نامعلوم ؛ با قاطعیت و مهارت برخورد می کند.

-23 در برنامه ریزی های راهبردی سازمان ؛ کارگروهی و بازخورد گرفتن از بدنه را یک اصل می داند.

-24 به فن آوری ارتباطات و توسعه معقول و متناسب آن در سازمان معتقد است._
+ نوشته شده در  87/04/28ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن یا به اندازه تلاشت آرزو کن .

       << شکسپیر >>

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط بهروز  | 

هر واقعه ابتدا به صورت رویاست , آنگاه اتفاق می افتد.

همه ما رویاها و آرزوهایی داریم ... همه ما در اعماق خود می خواهیم باور کنیم که دارای موهبت خاصی هستیم, می توانیم تغییر و تفاوتی ایجاد کنیم , می توانیم به طریقه خاصی در دیگران نفوذ کنیم و می توانیم جهان فعلی را به صورت دنیای بهتری در آوریم.

آرزوی شما چیست ؟ شاید رویایی است که آن را فراموش کرده اید و یا در شرف زوال و نابودی است. اگر آرزوی شما عملی می شد, وضع امروز شما چگونه بود؟

اکنون چند لحظه وقت صرف کنید و در رویا و آرزوی خود فرو بروید و ببینید خواسته واقعی شما در زندگی چیست ؟

کارهایی که گاه به گاه انجام می دهیم ، ملاک نیستند ، بلکه اعمال دائمی ما هستند که نقش تعیین کننده دارند . پدر همه اعمال ما کدام است؟ چه عملی در نهایت ، تعیین کننده شخصیت و راه زندگانی ماست ؟

پاسخ این پرسش در کلمه تصمیم نهفته است . در لحظات تصمیمگیری است که سرنوشت ما رقم زده می شود . من بیش از هر چیز ، اعتقاد دارم که آنچه سرنوشت ما را تعیین می کند ، شرایط زندگیمان نیست ، بلکه تصمیمهای ماست.

چه کسی باور می کرد که ایمان مردی آرام و بی ادعا ( حقوقدانی که به اصل مسالمت معتقد بود) چنان قدرتی داشته باشد که امپراطوری و سیعی را واژگون کند؟ مع الذالک تصمیم مهاتما گاندی و اعتقاد او به اینکه بدون توسل به خشونت می توان به مردم هند کمک کرد نا دوباره زمام کشور خود را بدست گیرند،یک رشته وقایع زنجیره ای غیر منتظره را سبب شد.

ببینید یک تصمیم ، که به موقع و با ایمان کامل به آن عمل شود، چه نیرویی دارد.

هنگامیکه خیلیها این کار را رویایی غیر ممکن تصور می کردند،استقامت و پایبندی گاندی به تصمیمی که گرفته بود ، آن رویا را به واقعیتی غیر قابل انکار مبدل کرد. نکته آن است که خود را در حضور جمع ، به تصمیمهای خود متعهد کنیم بطوری که نتوانیم از تصمیم خود برگردیم.

اگر شما نیز همین اندازه شور و شوق ، ایمان و عمل در خود سراغ داشتید که بتوانید حرکتی توقف ناپذیر را به وجود آورید ، دست به چه اقداماتی می زدید؟

در درون هر یک از ما منابع نیروی عظیمی به ودیعه نهاده شده است که می تواند ما را به کلیه آرزوهای خود و حتی به چیزی بیش از آن برساند.

یک تصمیم ، می تواند دریچه های بسیاری را به روی ما باز کند و شادمانی یا غم ، سعادت یا بینوایی ، با هم بودن یا انزوا ،عمر طولانی و مرگ زودرس را به ارمغان آورد.

از شما می خواهم که همین امروز تصمیمی بگیرید که بلافاصله موجب دگرگونی یا بهبود کیفیت زندگیتان شود. کاری را که به تعویق انداخته اید انجام دهید... مهارت تازه ای فرا بگیرید... با دلسوزی و احترام بیشتری نسبت به دیگران رفتار کنید ... و یا با کسی که چند سال است با او صحبت نکرده اید، تلفن کنید . فقط بدانید که همه تصمیمها دارای پیامد هایی هستند.حتی اگر هیچ تصمیمی نگیرید ، این خود نوعی تصمیم است .

در گذشته چه تصمیمهایی گرفته ، یا نگرفته اید که بر زندگی امروزی شما تاثیر شدیدی داشته است؟_

+ نوشته شده در  87/03/10ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

قاطعیت یکی از ویژگیهای افراد موفق است  ٬  انسانهاي قاطع جذبه خاصی برای دیگران دارند  ٬  تسلیم حرف زور نمی شوند  ٬  اگر در زندگی قاطعیت نداشته باشید  ٬  بازیچه نظرات دیگران می شوید  ٬  فردی خواهید شد که هر کس هر چه بخواهد به شما تحمیل می کند . شما باید حقوق خود را بشناسید و برای کسب آن ایستادگی کنید . اگر این کار را نکنید دیگران نقش شما را تعیین خواهند کرد  ٬  آنوقت شما نمی توانید خودتان باشید  ٬  فضای زندگی تان کم می شود  ٬  آزادی حرکت را از دست می دهید و بهای آنرا با رفتارهای عصبی که از خود بروز می دهید می پردازید قاطعیت را با تجاوز نباید برابر دانست  ٬  اکثر مردم قاطعیت را نوعی تجاوز می دانند و می گویند تجاوز کار بدی است . این افراد بین محبوب بودن و مورد احترام قرار گرفتن فرق نمی گذارند . آنها اختلاف بین خودخواهی به معنی بد کلمه و خودخواهی به مفهوم خوب آنرا نمی دانند . البته مشابه دانستن قاطعیت با تجاوز بیشتر بهانه ایست برای افراد غیر قاطع که جرات و جسارت قاطعیت و حرف زدن را ندارند و به بهانه تجاوز از انجام آن طفره می روند . بعضی افراد فاقد قاطعیت هستند چون مهارت لازم را با تجربه و تمرین بدست نیاورده اند  ٬  دوستان و اقوامشان بدون داشتن استعداد بیشتری از آنها پیشی می گیرند ولی آنها سالهای سال در همان شغل می مانند . چون روش تفریع گرفتن را یاد نگرفته اند . عده ای نیز با تقاضاهایی موافقت می کنند و پاسخ آری می دهند که مایل به انجام آن نیستند  ٬  چون آنها هیچ وقت هنر « نه گفتن » را یاد نگرفته اند . اگر در مسیر موفقیت گام گذاشته اید قاطعیت را فراموش نکنید . در زیر چند نمونه از رفتار قاطع را ذکر می کنیم تا شما هم خود نمونه های آن را بسازید و در زندگی روزانه تان با مردم اجرا کنید .

 

- به مغازه ای ( حتی المکان شیک و مدل بالا ) بروید و بدون اینکه چیزی بخرید یک اسکناس مثلاً  500  تومانی خرد کنید . هفته دوم اسکناس بزرگتری بدهید و پول خرد بگیرید  ٬  ولی مراقب باشید چیزی نخرید . حتی الامکان به مغازه ای بروید که شما را نمی شناسند . اگر به شما پول خرد دادند  ٬  بگیرید و تشکر کنید و اگر هم ندادند باز هم تشکر کنید و به هیچ وجه ناراحت یا عصبانی نشوید .

 

- به یک دکه روزنامه فروشی بروید . یک اسکناس  200  تومانی بدهید و یک روزنامه  20  تومانی بخرید  ٬  هفته دوم این کار را با یک اسکناس  500  تومانی تکرار کنید و برای اینکار معذرت خواهی نکنید . چون شما فروشنده را مجبور نمی کنید  ٬  می توانید بگویید پول خرد نداریم و به شما روزنامه ندهد .

 

- به یک آبمیوه فروشی بروید و تقاضای یک لیوان آب بکنید .

 

- وقتی به یک میوه فروشی می روید و می گویید مثلاً « یک کیلو سیب بدهید »اگر ميوه فروش (چه اشتباهاً و چه عمداً ) بجای یک کیلو سیب  ٬  سه کیلو داد  ٬  نگویید خوب اشکال نداره و همان سه کیلو را بخرید . حتی اگر پول سه کیلو را نیز داشتید قبول نکنید به میوه فروش با قاطعیت ولی آرام و مودبانه بگویید « من فقط یک کیلو سیب میخواستم نه سه کیلو ».

 

اینها مثالهایی از قاطعیت رفتار است که باید در طی روز در مواجهه با دیگران اجرا کرد . البته نتایج اولیه ممکن است خیلی زود حاصل شود  ٬  اما آنها فقط شروع برنامه قاطعیت است . همین که شروع به رفتار متفاوت با مردم کردید آنها نیز رفتار متفاوتی با شما خواهند داشت . همین که یاد بگیرید برای احقاق حقوق خود ایستادگی کنید  ٬  مردم نیز نسبت به شما واکنش متفاوتی خواهند داشت . این امر شما را به رشته تجاربی در زندگی راهنمایی می کند  ٬  شما تغییر کرده رشد می کنید و در نتیجه درباره آنچه می خواهید و لازم دارید ایده های روشنتری به دست می آورید . این تغییرات یک شبه حاصل نمی شود . شما به نقطه ای نمی رسید که بگویید من آنجا هستم  ٬  همیشه برای پیشرفت جا هست . موانع و مشکلات پیش می آیند و تکرار می شوند اما با مهارتهای قاطعیت که در اختیار دارید معمولاً می توانید آنها را برطرف کرده یا درک کنید وسخن آخر اینکه « قاطعیت سعی دارد بگوید خود را کنترل کنید نه اینکه دیگران شما را کنترل کنند ».
+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است)): كودك كه 

بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي

بزرگ است من بايد انگلستان را تغ يير دهم . بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم

و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم

خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم م ي فهمم كه اگر

                   روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم.((
+ نوشته شده در  87/01/08ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط بهروز  | 

- اگر نیازمند مردم باشید امکان رهبری آنها را از دست می دهید.            جان ماکسول

- اشخاص موفق از عمل باز نمی ایستند. اشتباه می کنند، اما دست نمی کشند.            کنراد هیلتون

- ده بار موفقیت از ده بار انجام یک کار، قابل قبول نیست. زیرا به این معنی است که به اندازه کافی با سختی مواجه نشده اید و اهداف متوسط را برگزیده اید            . دانیل گلد من

- آینده از آن کسانی است که امکانات را پیش از آنکه آشکار شوند، می بینند. جان اسکالی

- اگر می خواهید در دنیای رقابتی امروز بهترین باشید، بایستی خود